ماهی سیاه کوچولو

از خاکستر بالهای فرشته مشکی پوش بود که ماهی سیاه کوچولو متولد شد...

HOMEPAGE

E-MAIL

دلتنگم ... این روزا تنهایی باعث شده زیادی فکر کنم ... زیادی دلتنگ بشم ... زیادی حساس بشم ... دنیایی که درونم داره شکل می گیره هر روز کامل و کاملتر میشه ... تغیرات روحی و جسمی منم بیشتر میشه ... امروز خیلی تو فکرم بودی مثل همیشه که تو فکرم میومدی و آهنگای رضا صادقی ناخواسته به گوشم میرسید اینبار با عوض کردن کانال فیلمی دیدم که رضا توش بازی می کرد ... یاده اون روزا افتادم ... یاد اون حرفا و اتفاقا ... چه زود گذشت.. برات دعا کردم هم خودم هم دخترم ... نمی دونم کجای این دنیایی ولی از خدا خواستم راهت روشن باشه بدهی خدا رو چه دیدی شاید این قصه رد شد

+ نوشته شده در ساعت 3:35 توسط ماهی سیاه کوچولو |

دیشب خوابتو دیدم ... به هیئت یه زن عرب ...سرتا پا سیاه ... با چادر و روبنده ... چشمات پر از ترس و اظطراب بود ... صورتت خیس و عرق کرده ... نمی دونم از چی و از کی گریزون بودی ... می خواستی حرف بزنی که بیداری نشست تو چشمام .... نمیدونم تعبیرش چیه ... اما نگرانم !!

بدهی : 

هیشکی مثل ما نفهمید تو دل این شب یه رازه من یه نیمه از تو بودم تو یه نیمه از خود

+ نوشته شده در ساعت 17:49 توسط ماهی سیاه کوچولو |

پاییز که می آید یاد روزهای گذشته هم با باران می آید .... یادت هست ... من که خوب به یاد دارم ... سنگفرش خیس خیابان و دل غم دار من چه خاطرات مشترکی دارند ... قدمهایی که انقدر می رفتند تا خیسی چشمانم لابه لای قطره های باران گم شود تا نبینند تا نفهمند من میبارم یا آسمان ... و تو این میان خوب می دانستی که کدام اشک است .... سالهاست از آن روزها می گذرد اما گاهی چنان دلتنگم که انگار تکه ای از وجودم بود ... با آنکه هیچ نشناختمش !!! حس عجیبی است کسی درک نمیکند ... حتی تو ! 

+ نوشته شده در ساعت 17:37 توسط ماهی سیاه کوچولو |



خیلی دلم گرفته ... همیشه روز تولدم دلتنگ میشم اما این دلتنگی فرق داره ...امسال کنارم نیستی ... امسال از تولدای دونفرمون خبری نیست ... امسال از عکسای دو نفرمون خبری نیست ... امسال تو تولدم معنای زندگی نیست...................................................................................................................................

.

.

.

.

.

کاش بودی ... خیلی بهت نیاز دارم

+ نوشته شده در ساعت 13:25 توسط ماهی سیاه کوچولو |



همش ادعا داری !!!! فقط توقع !!!

آره با خودتم !! خود تو.... به این ور و اون ور هم نگاه نکن .... شخص خودت منظورمه

تویی که از پس یه رمزه ساده هم بر نیومدی !!!!

+ نوشته شده در ساعت 14:17 توسط ماهی سیاه کوچولو |




رمزش رو پیدا کن تا به جواب برسی

 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در ساعت 17:50 توسط ماهی سیاه کوچولو |



تنهایی

شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!

+ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط ماهی سیاه کوچولو |

چه‌قدر تنهاست

شاعری که عاشقانه‌هاش

دست به دست می‌روند

به دست تو اما،

نمی‌رسند!

+ نوشته شده در ساعت 17:49 توسط ماهی سیاه کوچولو |

ترسیدم از چشمهای وق زده آینه

ترسیدم ... از سایه های حلقه بسته گرد شب چراغم

ترسیدم از کبودی لبهام ...

ترسیدم از سایه سرگران سرگردانم

من هراسانم یا جهان خوفناک

+ نوشته شده در ساعت 14:0 توسط ماهی سیاه کوچولو |

کِی به راه خود می روی این شب ها

که تنهایی مجالم نمی دهد

                         برخیزم از رویاهات؟!

+ نوشته شده در ساعت 1:21 توسط ماهی سیاه کوچولو |

عنان بریده بی امان ...می کشدم به سوی قلم و کاغذهایم...

دل آشوبه دارم می پیچد دلم چون بند ناف نوزادی به دور گردنش از تقلای زیاد...

کبود که می شوم رهایم میکند،چون قاصدکی در باد...باد که چه بگویم طوفان...

روزهایی هست که حسرت می خورم چرا در دوران جنینی آنقدر عجول بودم که با سر وارد این دنیای موهوم شدم... شاید ورود با پا ، چرخش جنینی، ورق را بر می گرداند...شاید خفه خان می گرفتم در رحم تنگ و تاریک مادرم...در دنیای کوچک مچالگیم...

مچاله می شوم....از درد ...از تنهایی...از اشک....

+ نوشته شده در ساعت 22:47 توسط ماهی سیاه کوچولو |

طبقه دوم ساختمانی با برند پیرمرد و جملاتی توهم گونه نشسته ام و چشم دوخته ام به شیشه خیس از باران...پیرچنارهای ولی عصر با سر ورویی باران زده، از سر فضولی یا دلتنگی سرک کشیده اند در کافه...دودسیگار میز پشتی با موسیقی کافه چنان دخترکی سپیدپوش باله می رقصد...بوی باران...عطر نمناکش، آرامم می کند...

هی هی هی ...دل به گل نشسته...هی هی هی دل به گل نشسته...هیهیهی دلبهگلنشسته....دل به گل .... به گل ...به گل .....صدا بلندتر و بلندتردر مغزم طنین انداز می شود...صدای دل به گل نشسته ام...

لیوان عجیب چایم تیره و تیره تر می شود با نوشیدن هر جرعه...آن هم دارد غرق می شود، مثل من...مثل دلم...در سیاهی ها...باید پر شود تا دوباره عشق پیشکش کند...باید پر شوم تا دوباره عشق پیشکش کنم...پر می شوم...با موسیقی...با کافه... با تو...تویی که هر وقت همه نبودند تو بودی...تویی که وقتی همه بریدند تو دوختی...تویی که وقتی همه شکستند تو بند زدی...بی ادعا...میدانی معنای واقعی زندگی هستی؟!

 پر می شوم با شب بارانی با تو بودن...شبی با طعم چای و لیمو

+ نوشته شده در ساعت 1:0 توسط ماهی سیاه کوچولو |

سترده ام هلالی ازگلبرگهای سفید وارغوانی رنگ شب بو های نو چیده بر دل سرد پدری که سالهاست هرم نفسش به فراموشی رفته... هنوز به عادت کودکی هایم مراقب خاموش شدن شمع ها هستم...

16.30 آخرین پنچ شنبه سال بر مزار پدری که هیچ به یاد ندارمش...

+ نوشته شده در ساعت 2:21 توسط ماهی سیاه کوچولو |

/* /*]]>*/چونان جغدی بی خواب چشم گشوده ام در ظلمات هم آغوشی شب وشهر...شهر در تقلای تحمیل تن سنگینش به شهر بی روح می خروشد و شهر در تقلای رهایی می خرامد...نفسهای پر از هرس وشهوت گونه شب شهر را کم کم به تسلیم وا می دارد...چشمهای شهر که سوی بی فروغی می تازد،شب حریصانه دست می گشاید به بر جانهای به ستوه آمده...می فشاردشان از هوس...شب بی اعتنا به فسردگی شهر برای رسیدن به لحظه ای خلاء جان می کند..جان می گیرد...جان خستگانی که بی روح مانده اند...تکه های شکسته احساس رخوت گرفتگانی که در تن اهریمن گونه شب فرو رفته از اشک می درخشد ...شب خودخواهانه به دنبال رسیدن به آهی لذت اندود و کرخی و خاموشی بعد از آن است...من میانه این جنگ نا برابر ایستاده ام...زل می زنم به تاریکی خوف انگیز بی جانی...انگشتان یخ زده ام را به گیجگاه و جمجمه ام می زنم تا شاید راهی بیایم تا بفشارم مغز آماسیده ام را ...شاید که آرام گیرم بدهی:انگار یه بغض نشکسته داره قلبمو پاره پاره می کنه

+ نوشته شده در ساعت 1:42 توسط ماهی سیاه کوچولو |

کرم­ هایی ارغوانی زیر پوستم رخنه کرده­ اند...می­ جویند و می جوند...باران که می­ آید به تقلا می­ افتند...تقلای تنیدن پیله... من پیله شده­­ ام به دور آنها وآنها پیله می­ تنند به دور من...پوستم کبود می­ شود...دفن می­ شوم...گور می ­تنند برای تن خسته­ ام...به تقلا می­ افتم...تقلای از هم گسیختن پیله...متورم می­ شود پوسته­ ام...سوزش تکثیر پروانه ­ها به یادم می ­آورد هنوز هستم...باید باشم...من آبستن هزاران حس بکرم...می خندم...صدای قهقه­ ام خفه می­ شود میان تاریکی پیله...چشمانم نمی­ خندد...من مانده­ ام وتنهایی...من مانده­ ام و هزاران کرم متورم...هزاران پروانه کبود...انتظار...انتظار...انتظار...پروانه­ ها تقلای رهایی دارند...از تقلایشان چنان طره گیسوی لیلیث به خود می­ پیچم درون پیله...چقدر درد دارد پروانه شدن...درد...درد...درد...لحظه موعود فرا رسید...روزنه نور رخنه می کند درون پیله..دست دراز می­ کنم به سوی نور...به سوی تو...باران می­ آید...پروانه­ ها درتقلایند...از تقلایشان شیرینی آزادی، شوکرانم می­ شود...به زمین می­ افتم...بال زدن پروانه­ ها می­ خراشد پوسته­ ام را...چقدر درد دارد به دنیا آوردن هزاران حس بکر...درد...درد...درد...صدای بال­ زدن...صدای رهایی هزاران عروس ارغوانی... پوسته­ ام به جا می ­ماند و من مادر هزاران پروانه کبود خواهم شد...مادر هزاران حس بکر...

پ.ن: پروانه سبزی قلبم را می جست!

بدهی:توی آغوش تو از درد خبری نیست

از دروغ حرف­های زرد خبری نیست

 

+ نوشته شده در ساعت 2:28 توسط ماهی سیاه کوچولو |

بد جور احساس دلتنگی داره خفم می کنه...یه قهوه تلخ تلخ بدون یه قطره شیر بدون حتی یه بلور شکر زل زده به چشمام ...تندیس آوردم بخونم اما تنها چیزی که خوندم تیتر مصاحبه آرش تنهایی با لئوناردو سونولی بود...مثل همیشه غر زدم که چقدر پوینت نوشته های تندیس ریزه و مجله رو بستم،حوصه خوندن نداشتم...یکی تو دلم حرف می زد ...هدفونو چپوندم تو گوشم و صداشو زیاد کردم تا شاید صدای دلمو نشنوم...
با شکستنت شکستم ، عاشقم عاشق و خستم
پای تو موندن و ساختن دل به هیچ کسی نبستن...
نه به عشقت نه به عشقت قسم دروغ نخوردم
بازی برده رو باختم ...به تو باختم و نبردم
(عاشقه این آهنگ گروه هفتم ...امیر مدرس خونده)
قهوه مو برمی دارم تا به زور قهوه بغضی که داره خفه م میکنه  رو فرو بدم...دلم گرفته...امروز دلم برا پدری تنگ شد...این روزا جای خالیش زیادی به چشمم میاد...دلم می خواست بود...من هیچ وقت محبت پدر رو نچشیدم اما احساس می کنم اگه بود الان این قدر دل تنگ نبودم...زل زدم به سفیدی کاغذای رو به روم ...با جوهر خودنویس که به خورد بافت کاغذ می ره حل می شم تو سفیدیش...تمام  این 22 سال داره از جلو چشمام رد میشه...دوران بچگی...2سالگی و اون تصادف دلخراش..مرگ پدری...مدرسه...ابتدایی...راهنمایی...فروختن خونه...لطف اعظم عمو و پدر بزرگم سرگرفتن خونه و مغازه...تبعیدمون از خونه به اون بزرگی به این آپارتمان فسقلی...مردن مادر بزرگم که هیچ وقت نمی تونم ببخشمش...هنرستان...دانشگاه...مردن بابا قدرت...که واقعا سخت بود،مخصوصا برا من که عزیز دردونه بودم...چند تا از کتابایی که با هم می خوندیم رو آوردم وقتی دلم براش تنگ میشه چند صفحه ازش می خونم ...صدای بابا که می پیچه تو دلم آروم می شم...دیوان شاه نعمت الله...یغما...عاشقانه ها...بابا کاش تو الان بودی...برام بیدل می خوندی...سر شعرای سهراب با هم بحث می کردیم...امشب تمام آدمایی که اومدن و رفتن و شکستن همه تو فکرم  دارن رژه می رن... سعید خاکی و تمام خوبیاش حتی تمام ضعفش در برابر مادر مستبدش... پدر بزرگم(پدر پدرم) که فقط شعله های آتیش می تونه بهش آرامش بده...هیچ وقت نمی تونم حلالش کنم...فرشته مشکی پوش و تمام دروغ دقلاش با اون مریضی مسخره...تمام اون حرفای دوست داشتنیش...اون شخصیت دوست داشتنیش که هر وقت(به قول خودش) پیچ و مهره هام شل می شد به دادم می رسید...حتی تو وکیل باشی،تو خیلیای دیگه...از تمام این 22 سال فقط یه چیزو مطمئنم...من همیشه سعی کردم بهترین باشمو با اعتماد به نفس رفتم جلو...سعی کردم آدم خوبه باشم...سعی کردم دله کسی رو نشکنم...حتی اگه له شدم نذاشتم کسی له بشه...خیلی ضربه خوردم از اینهمه احساس اما نتونستم چیزی غیر از این باشم...من به ذات مقدس انسانی اعتقاد دارم...اگه هر بدی کردم به خودم بوده نه بقیه...از تمام این 22 سال یهو می رسم به اون شب.. رفتن به قاب سازی برای سفارش قاب...هوس خریدن نون سنگک ...چند قدم پیاده رفتن و دیدن اون نیمه گمشده و حالا...می خوام یه اعترافی بکنم...می ترسم...امشب می ترسم...امشب دیگه اون تکتم با اعتماد به نفس نیستم...دلم می لرزه... آره من از آینده می ترسم...من از اتفاقات پیش بینی نشده هراس دارم...من همیشه وقتی همه چیز آرومه می ترسم چون خاطرات خوبی از این مواقع ندارم...برام دعا کنید..خدا بازم می گم....هرچی تو بخوای...هر چی به صلاحه...

+ نوشته شده در ساعت 2:19 توسط ماهی سیاه کوچولو |

منتظره جواب آزمایشم ... امروز قرار بود بره جواب آزمایش روبگیره.... تا خدا چی بخواد

+ نوشته شده در ساعت 12:46 توسط ماهی سیاه کوچولو |

شاید ازدواج

+ نوشته شده در ساعت 0:27 توسط ماهی سیاه کوچولو |

همراه آب آمد ...گذران و گریزان...و رها کرد ماهیهای تشنه را در تنگنای رگهایم...همراه آب رفت....و ماهیها در جریانی متوقف و دلمه های خون تلف شدند....دلم برای ماهیها می سوزد...آنها آب می خواستند نه خون...

+ نوشته شده در ساعت 16:24 توسط ماهی سیاه کوچولو |

  امروز از آن روزها بود که نمی خواستم باشم...نمی خواستم ببینم...نمی خواستم اکسیژن نشخوار کنم...دلم می خواست گم شوم...نیست شوم... محو شوم اما مثل سراسر زندگیم اسیر چهار دیوار بودم...دیوارهایی که انگار چند متر پیش آمده بودند...مثل همیشه من و سایه ام و تنهایی تثلیثی خوف انگیز تشکیل داده بودیم که رهایی از آن ممکن نبود...اما امروز از سایه ام هم بیزار بودم...بیزار و هراسان...دلم می خواست فرار کنم از خودم...از سایه­ ام...از تنهایی...اما می ترسیدم...می ترسیدم که سایه بلند و کمرنگم قد بکشد...بدود دنبالم و بپبچد دور گلویم و رهایم کند از نا امیدی­ها...رهایم کند از حسرت ثانیه­ هایی که گذشت و من ندیدمشان... می ترسم از سایه بلند و بریده ام که در تنهایی ریشخندم می کند...از آن ریشخندهای دهشتناک که مو به تن آدم راست می کند...خنده­ اش می  لرزاند دلم را...می لرزاند افکار غم گرفته ام را...افکاری که به قول صادق خان هدایت مثل "گلهای آتش، پوک و خاکستر سرد می شدند" ..بی هیچ ثمره­ای... بی هیچ نتیجه ­ای...بی هیچ...

+ نوشته شده در ساعت 1:35 توسط ماهی سیاه کوچولو |

گفت: شبی خواب دیدم...خوابش را کامل به یاد داشت..

از آن خوابها که شب و روزت را دچار خویش می کنند

به یاد داشت که هیچ چیز در جای خودش نبود..هیچ چیز...

به یاد داشت که درخت، درخت نبود

غول پیکر بود و به طرفش می آمد...

به خوابش خندیدم...

آرزو کرد که ای کاش خوابش سراغ من هم بیاید...این خواب دهشتناک...

به خواب من هم آمد ولی این بار همه چیز  سر جای خودش بود...

+ نوشته شده در ساعت 23:39 توسط ماهی سیاه کوچولو |

با من بمان!

مثل سایه...مثل تنهایی ..مثل خودت...

نمی دانم...نمی دانم باغچه تب دارد یا من؟

که ریشه ام بی قرار می پیچد زیر خاک...زیر ترس... زیر غرور...

خیسم کن!

تا بدانم دوباره سبز خواهم شد...

+ نوشته شده در ساعت 0:41 توسط ماهی سیاه کوچولو |

یک فوت خدا بس بود
انگار می رقصم
تنها
چون قاصدکی در باد
تا در دست های اتفاق جای گیرم
و روزی دردست های تو
تنها از سر اتفاق


پ.ن: و  تو هم عکس العمل  رفتار خدا شدی  آن هم از سر اتفاق و من مثل همیشه در تنهایی غوطه ورم

+ نوشته شده در ساعت 1:4 توسط ماهی سیاه کوچولو |

پلکهایم را که بر هم می گذارم تازه شروع ماجراست..آنجا تو خموش تری و من بی قرار تر...عشقی نیست...شوری نیست....هیجانی نیست حتی به کوچکی موریانی که هر روز  بی  توجه لگد به سر شان می کوبی و بدون عذر خواهی عبور می کنی از کنارشان...هر چه هست سکوت است...بی تفاوتی و سردی...باد وحشی پائیز می راندم به سمت سیاهی ها...در بیداد تنهائیم محو می شوم...نیست می شوم...مثل تمام کابوسهای تنهائیم...هزاران بار تا صبح که میزبان دانه های درشت عرق روی صورتم باشم گم می شوم در بی قراری هایم ...گم می شوم بدون اینکه پیدا شدنی در کار باشد...امشب دیر تر می خوابم...شاید خستگی معجزه کند.

+ نوشته شده در ساعت 23:58 توسط ماهی سیاه کوچولو |

از صدقه سر دولت دهم و ادامه بحران اقتصادی بعد از سه ماه حقوق گرفتم و البته دیگه سر کار نمی رم...

نا گفته نمونه که یه کتاب دارم آماده می کنم که اگه خدا بخواد تا بهمن میاد تو بازار...بعد از تموم شدن پروژه کتاب و اومدن جواب کنکور شاید دوباره تصمیم بگیرم برم سر کار...فعلا که دارم خرده ریزه های تکتم رو جمع می کنم ... این چند وقته خیلی اذیت شدم...امیدوارم این اتفاق دیگه آخریش باشه...



+ نوشته شده در ساعت 23:56 توسط ماهی سیاه کوچولو |

دلم برا خودم تنگ شده...تا حالا این قدر دلتنگ نبودم...تو ولی عصر بارون زده قدم زدم تا بتونم فکر کنم...که تصمیم بگیرم تصمیم یه عمر نفس کشیدن...بوی نم بارون فکرمو باز می کنه...رفتم تا رسیدم به جایی که همیشه آرومم کرده میون کاجای بلند... یه حس عجیبی دارم اونجا....میون کاجای بلندی که  کلاغهای به رنگ شبق رو شاحه هاش ماوا گرفتند...روبروی محل مشق کردن تئاتر چیان بعد از این...کمی بالا تر از مجسمه برنز هنری مور  با اون شوخ طبعی اش....لورنا مکنیت تو گوشم زمزمه می کنه تا نشنوم صدای خنده های بی  حساب و کتاب دیگرون رو ....یه آن احساس کردم خیلی تنهام...بین یه احساس 22 ساله و یه احساس 1 ساله موندم...نمی دونم باید چه کار کنم...هیچ کس هم نیست که  بتونم باهاش حرف بزنم ازش راه بخوام ...چاه بخوام.......سخته موندن تو دو راهی...تو برزخ... شب که چادرشو می کشه رو سر شب کاجا بلند تر به چشم میان و من که وسطشون نشستم کمتر و محوتر...نور فلورسنت هم کمکی نمی کنه به پیدا شدنم... خیسی چشمام بیشتر و بیشتر میشه... گذاشتم خوب ببیاره...تا غیر اینجا کسی نبینه اشکامو...مثل یه چلچله لال شدم....دلم برا تنهایی خودم سوخت ...وقتی صدای هقهقت در میاد دلت می خواد یکی اشکاتو پاک کنه اما وقتی دستی نیست...وقتی نگاهی نیست چی؟؟ اون موقع است که می شی من!!!

+ نوشته شده در ساعت 1:34 توسط ماهی سیاه کوچولو |

به آخر رسید...مثل تمام داستانهای بی سر و ته دیگه زندگیم...سخت بود اما انجامش دادم...سخته اما من می تونم...

+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط ماهی سیاه کوچولو |

احساس می کنم اشتباه کردم...

+ نوشته شده در ساعت 23:32 توسط ماهی سیاه کوچولو |

پیشانیم را می بوسی

عجله ای برای بوسیدن لب ها نداری

نگاهم را می بوسی

دستانت از موهایم جدا نمی شود

همچنان هی پیشانیم را می بوسی

و موها و پیشانی و موها و پیشانی

قرنهاست

قرنهای طولانی ست

که لب هایت با سرنوشتم گره خورده است

و انحصار نوازش گیسوانم

در دستان توست

+ نوشته شده در ساعت 23:11 توسط ماهی سیاه کوچولو |

باز هم می خوام از کتاب دوست داشتنیه (کوتوله ها و درازها)  نوشته سید ابراهیم نبوی مطلبی رو نقل کنم که البته مناسب حال و روزگار امروز ما هم هست

دشمنان مردم در انتخابات اکثریت آراء را به دست آوردند.

تق تق صدای پاشنه های یه کفش زنونه اومد

آماده باش اعلام شد

چکمه ها رژه رفتند

انتخابات برگزار شد

وقتی آراء رو دستی شمردند

بی سواد ها اکثریت آراء رو به دست آوردن

اما وقتی آراء رو با ماشین حساب کردن

تکنوکرات ها اکثریت آراء رو به دست آوردن

نظر شما چیه در باره این متن؟؟؟؟

 

بدهی:

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی

ولی تو سینه داغون شی

+ نوشته شده در ساعت 23:20 توسط ماهی سیاه کوچولو |